انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!

خرید بک لینک
برای خودم:ای شب من به تو می اندیشم شوریده وار،ای روز منو به تو بی اعتنا:بگذار این گونه باشد!برمی گردم و به سرنوشت خود لبخند میزنمکه مرا فقط نکبت داده استدودهای دیروزی هولناکند،شعله هایی که مرا می سوزانند بر نخواهند افتاد،به نظرم این آتش فروزان،آسمانی آفتابی نخواهد شد.آنا آخماتووابرای تو:هستی م میگذره این روزا..فدای آبی ه چشمات بشم..این روزا تموم میشه..بابایت خوب میشه.زیبای بی همتای من..صبوری کن..پرنده ی خوشبختی زودی برمیگرده روی شونه هات.. انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:46

اینجا راحت نیستم و این چندتا دلیل داره..اول اینکه اسمش به محتواش نمی خوره..بهتر بود به جای من و کتابام اسمش رو می ذاشتم من و دردام..یا یه چیزی نزدیک به این..از این اسم مهربانو هم بدم میاد..از همون اولم به خاطر این انتخابش کردم که هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نرسید..این چند وقته هیچ کس منو به اسم خودم صدا نمیکنه..هانی میگه لاکپشت..مامی میگه امیلی..آبجی خانم..جسی یا جسیکا..برادر بی تربیتمم بهم میگه پیشُک..با لهجه ی یزدی یعنی گربه..بابا بهم میگه خوش خواب..همین دیگه..با کس دیگه ای در ارتباط نیستم این روزا..القصه حالم از این مهربانو بهم میخوره..و ای کاش میتونستم تغییرش بدم..دلیل دیگه م اینه که روز اول با یه هدف خیلی والایی این وب رو زدم و حالا خیلی بی هدف و مزخرف داره پیش میره..به نابود کردنش فکر میکنم.چقدر ما آدما مزخرفیم..فردا قراره کلیه ی میم رو در بیارن..این چند شب دو هزار بار این جمله ی خدا همه مریضا رو شفا بده رو شنیدم..تا دو روز پیش که تقریبا خوشمون بود..یادمون نبود یه سریا هم رو تخت بیمارستان منتظرن..حالا بماند که من الان اصن شک کردم که دعا کردنم تاثیری داشته باشه..اون چیزی که قرار باشه بشه..میشه..نمیدونم..شایدم دارم چرت میگم..در هر صورت الان و در این لحظه این طوری فکر میکنم..ممکنه جواب آزمایش خودم بیاد..بعد بیام همین جا بگم توروخدا برا من دعا کنید نمیرم..چقدر ما آدما مزخرفیم.. انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:46

مامان نبود..
اتاق پر از بچه بود..
عروسی تموم شده بود..
صدای خنده های بلند..آهنگ..
صداها بلندتر شد..داد شد
صدای شکستن شیشه..
جیغ..فریاد..
خون..خون..خون..
گریه..گریه..گریه..
همه تو بغل ماماناشون گریه میکردن..
مامان نبود..
نفهمیدم چی شد..
بابا اومد انگشتر دست منو درآورد..هدیه بود..صبح عمه فری برام خریده بود..
من نفهمیدم چی شد..
بچه ها نمیفهمن چی میشه..
گیج میشن..
گاهی گیج میمونن..
گیجم..

انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:46

دچار درجاتی از افسردگی شدم..واقعا متاسفم که تو بیست سالگی همچین اتفاقی برام افتاده..میدونید به این فکر میکنم که هیچ چیز تا وقتی که نخوام عوض نمیشه..ولی خب نمیخوام که بخوام..شایدم چند درصدی بخوام ولی نمیدونم به چه شکلی در بیاد راضیم..در واقع هیچی منو سر ذوق نمیاره..فکر میکنم چون خیلی خیلی بیکارم حالم بده..ولی خب حوصله هیچ کاری رو هم ندارم..دلم میخواد جیغ بزنم..باید برم شهربازی یا بالای یه کوه..هیچ کدوم رو نمیتونم..دلم میخواد گوشیم رو چند وقت خاموش کنم بندازم زیر تخت..حالم از محتویاتش بهم میخوره..ولی نمیتونم..میخوام چند وقت حرف نزنم..نه که الان خیلی حرف بزنم..کلا به مامانمم سلام نکنم..تنها باشم..تو خودمو قبلا گشتم چیزی ندارم بهم انگیزه بده..شاید بهتره برم بیرون ببینم بقیه انگیزشون چیه؟..یه اخلاقی که پیدا کردم اینه که قابلیت زیر سوال بردن هر چیزی رو دارم..هر چیزی..میتونم والاترین هدف یه نفر رو به لجن بکشم..بعد میدونم که چاره ای نیست و دنیا همین گهیه که هست و باید با یه چیزی خودت سرگرم کنی تا بمیری ولی نمیخوام قبول کنم..نمیتونم..یه سری داستان نیمه تموم دارم..داستانای واقعی..شاید اگه تکلیف اونا رو روشن بشه..بپذیرمشون و از چند نفر متنفر بشم..اونوقت حالم بهتر بشه..بابت دو سه دقیقه ای که برای خوندن نوشته های ناپیوسته من هدر میدید متاسفم.. انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:46

الان فهمیدم..امروز تازه بهم گفت..به خدا من نمیخوام کسی مراعات حالم بکنه..همون اول حقیقت تف کنید تو صورت آدم..ولی دو ماه بعد نیاید با بغض از درد اون حقیقت بگید..به خدا درد این بیشتره!انقد بهم نزدیک شده که در حالت که بسیار خوب نقش بازی میکنم که خوبم میفهمه حالم خوب نیست..ولی بهش گفتم خوبم..هانی جانم تو فقط بخند..رفتاراش با اون چه که برای من درست بوده یه عمر، متفاوته..یه سری مشترکات داریم ولی تفاوتمون بیشتره..یه چیزایی از من میدونه که بقیه نمیدونن..مثلا من تا الان خیلی خوب نقش یه دختر عاقل و مغرور و مهربون رو برای همه بازی کردم..ولی اون میدونه که گیجم ،ضعیفم و خیلی حساس..این دونستن اون برای من خوشحال کنندس..اینکه بالاخره یه نفر با واقعیت من طرفه رو دوست دارم..ولی بهم احساس عدم امنیتم میده..بستگی داره کی بهش فکر کنم..این روزا من نمیتونم درست حرف بزنم..تو مغزم آشوبه..وقتی بخوام درباره ی یه موضوع حرف بزنم، صدجور طرز تفکر متفاوت درباره ی اون موضوع میاد تو سرم..یعنی صد جور جواب مختلف..من نمیدونم کدوم درسته و کدوم رو میخوام به عنوان نظر خودم بگم..انگارشخصیتم شکل نگرفته..یه موجود گیج و ابله شدم..همه چیز گنگه برام..خب اون نمیفهمه من چمه و انتظار همچین موجود گیجی رو نداره..بیشتر به یه عاقل واقعی نیاز داره که باهاش درباره ی مسائل جدی صحبت کنه..تا حالا به بغل کردن یه پنگوئن فکر کردین؟..که چق انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:46

از این جا که کز کردم کل خونه تو دیدمه..برقا خاموشه و خونه در سکوت کامله..گاهی یه صدایی از سینا پسر دو ساله ی همسایه بالایی میاد..چسبیدم به شوفاژ ولی سردمه هنوز..فکرم مشغوله..دو صفحه دختری در قطار میخونم..یه دفعه به خودم میام میبینم کجاها رفتم..باید مشغول باشم..تا پارسال پیارسال که یه دختر دبیرستانی خرخون و مثبت بودم مسائل جنسی کمترین سهم رو تو زندگیم داشت..نه فکری دربارشون میکردم..نه هیچی..واقعا هیچی..اصلا انگار نبودن..حالا که از در قفسم رو باز کردم و یه پامو گذاشتم بیرون..همه چی به مسائل جنسی ختم میشه..فیلمایی که میبینم..کتابایی که میخونم..رفتارای اطرافیانم..انگار همه چیز به همین بودن یه نر و ماده کنار هم ختم میشه..به پیچیده شدنشون تو دست و پای هم..به همین کلک طبیعت برای بقا..برای بودن..مامان سینا داره دعواش میکنه..بهش میگه میام میزنمتاااا...چرا دیوارا انقدر نازکن؟..مامان میگه فشارم پایینه وگرنه دمای خونه خوبه!..مامانم..دلم براش تنگ شده..ما پیش همیم..تو یه خونه..ولی دوریم..به اندازه ی یه اقیانوس..برای نزدیک شدن دوباره بهش..باید بچه بشم..اونقدری که دوباره تو بغلش جا بشم..میخواستم درباره ی چی بنویسم؟..نمیدونم.. انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 18:18

سه چیز را در زندگی دوست داشت:آوازهای شب کریسمس،طاووس های سفیدو نقشه های آنتیک آمریکا.بیزار بود از سر و صدای بچه هااز مربای تمشک با چایو از زنان دیوانه،و با من عروسی کرد.آنا آخماتوواسه چیز را در زندگی دوست داشت:داستان،بوی خاک باران خورده و صدای خنده های خانواده اشبیزار بود از دروغ (خودش دروغ می گفت!)از بی احترامی(بسیار کمتر از دروغ گفتن ولی خب بی احترامی هم می کرد)و از مرد های بی ادبو با هیچکس عروسی نکرد.بادام تلخبادام تلخ همین الان به ذهنم رسید..فعلا همین به عنوان تخلصم خوبه! انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 18:18

در پس درهای شیشه ای رویاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

بخشی از شعر نیلوفر سهراب سپهری

انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 3:13

گیج خواب بودم..پلکام مثل دو تا آهنربا هم دیگه رو سمت هم میکشیدن..دردم شروع شده بود..از یک تا ده؟..شیش..تو همون گیجی دعا میکردم از این بیشتر نشه..صدای فیلم خیلی زیاد بود..فشار دستمم تاثیری رو کاهش درد نداشت..یه پسر بچه هم به خاطر دوری از باباش گریه میکرد..اینا همه عصبیم کرده بود..از پنجره بیرون رو نگاه کردم..یه گرد سفیدی همه ی تپه ها رو پوشونده بود..با عصبانیت از خودم پرسیدم کی این نمکا رو ریخته اینجا؟!..دیگه توان تحمل نداشتم..چشمامو بستم..خوابم برد..حالا که حواسم سرجاشه یادم افتاده که اون گرد سفید نمک نبوده..برف بوده.. انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 3:13

صفحه بندی